ابزار منو ثابت


  • وب انجمن مورفولوژی جغرافیایی
  • 
  • وب هم کلاسی
  • صفحه قبل1...6465666768...78صفحه بعد

    تفریحی.سرگرمی.عجایب..

    دخترها:

    بعضی از اونا واقعاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند.

    بعضی هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...

    یه عده ای هم هستند که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد !!
    .

     

    و اما پسر ها:

    یا درس نمی خونند یا وقتی می خوان بخونن باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه… یه کم که درس خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندن، بلند میشن میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارند برند بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون.

    همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده . خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرند میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی...

     

    عکس های حیرت آور از حشرات - AksFa.Net



    تاريخ : پنج‌شنبه 07 دی 1391 | 21:06 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(6)

    همین که فهمید غـــــــــــم دارم آتش گرفت . . .
    به خودت نگیر رفیق !!!!!
    سیـــــــــــــ ــگارم را گفتم
    .
    .
    .
    هر جا که می بینم نوشته است :
    ” خواستن توانستن است ”
    آتش می گیرم
    !
    یعنی او نخواست که نشد ؟!
    .
    .
    .
    دلم میخواهد ویرگول باشم تا وقتی به من میرسی ، مکث کنی !
    .
    .
    .
    حرارت لازم نیست ، گاهی از سردی نگاهت میتوان آتش گرفت
    .
    .
    .
    چه رسم جالبی است !!!
    محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
    صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
    سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
    نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
    و وفاداریت را پای بی کسیت …
    و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!

    سیــــــــــر شدم …
    بسکه سرد و گرم روزگار را چشیدم !
    .
    .
    .
    سفید شد موهایی که برای برگشتنت آراسته بودم…!
    .
    .
    .
    به گناهی که تماشای گل روی تو بود
    خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟؟؟
    .
    .
    .
    ساعت مچی ات را باز کن … دست هایت را در بیاور
    بگذار برای یک شب هم که شده
    آب ِ خوشی / از گلوی ِ چشمهایت / پایین برود …

     عکس های جالب و بامزه خارجی



    تاريخ : پنج‌شنبه 07 دی 1391 | 20:59 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(8)

    تو “آدم” من “حوا”
    سیبی در کار باشد یا نه
    با تو
    در آغوش تو
    بهشت جاریست
    بوسه هایت طعم سیب میدهند
    .
    .
    .
    کافیست…
    عاشق ترین مرد …
    آدم بود
    که بهشت را به لبخند حوا فروخت!!دوباره سیب بچین حوا
    من خسته ام
    بگذار  از
    اینجا هم بیرونمان کنند…
    .
    .
    .
    به کدامین گناه از بهشت آغوشت رانده شدم؟
    من که حتی وسوسه ی سیب نداشتم…
    .
    .
    .
    گفت: حالت را نمی پرسم
    می دانم خوبی, عکس هایت همه با لبخندند!!
    و نمی دانست عکاس که می گوید سیب…
    من یاد حماقت حوا می افتم
    و پوزخند می زنم…



    تاريخ : پنج‌شنبه 07 دی 1391 | 20:53 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    "دوستت دارم"را
    من دلاویزترین شعر جهان یافته ام.


    این گل سرخ من است.


    دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق


    که بری خانه دشمن


    که فشانی بر دوست


    راز خوشبختی هر کس

     

    به پراکندن اوست.

    در دل مردم عالم به خدا


    نور خواهد پاشید

     


    روح خواهد بخشید.
    تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو


    این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

    نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو


    "دوستم داری"را از من بسیار بپرس


    "دوستت دارم"را با من بسیار بگو.

     



    تاريخ : چهارشنبه 06 دی 1391 | 16:03 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

     

    ثبات وجود یک انسان با چند خط نوشته

    چند بیت شعر کوتاه شاید کمی هم فریاد

    به نظر می رسد همه این ها برای اثبات وجود یک انسان کافی باشد

    کمی کاغذ و یک قلم کافی است

    بنویس تا باشی هنوز کاغذم جا دارد پس می نویسم !

    فریاد می زنم ... برای چند بیت شعر برای تو

    نوشته ای برای خودم و فریاد برای آنها , برای همان هایی که فریاد می زنند ولی نمی نویسند .. شعر می خوانند اما برای خودشان , ممکن است گاهی هم بنویسند اما آن را فریاد نمی زنند

    چند وقتی است هر کس می نویسد , شعر می خواند یا فریاد می زند خاموش می شود

    محکوم به سکوتی به وسعت تمام حرفهایش !

    نمی دانم .. برای خودم می نویسم .. برای تو .. شاید هم برای آنها !!

    فریاد می زنیم اما از دیوار سکوت که عبور می کند خاموش می شود

    شعر می خوانیم اما نه مثل گذشته :‌ بنی آدم اعضای یکدیگرند

    می دانیم : ‌هر کس دیوار سکوت می سازد فریاد می شنود

     



    تاريخ : چهارشنبه 06 دی 1391 | 15:57 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)

    و اشک...

    و خاطراتی مبهم از گذشته

    و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام

    فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود

    خواب کودکانه ی من

    و تو ماندی در خاطرم

    بی آنکه تو را ..!!!

    چه قدر سخت است که با آشنا ترینت بیگانه باشی...

    بعد از این همه عبورِ کبود،

    قول میدهم دیگر قدر خلوتهایم را بدانم...

     

     



    تاريخ : چهارشنبه 06 دی 1391 | 15:52 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    گفتم:میری؟
    گفت:آره
    گفتم:منم بیام؟
    گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر
    گفتم:برمی گردی؟
    فقط خندید.....
    اشک توی چشمام حلقه زد
    سرمو پایین انداختم
    دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد
    گفت:میری؟
    گفتم:آره
    گفت:منم بیام؟
    گفتم:جایی که من میرم جای1 نفره نه 2 نفر
    گفت:برمی گردی؟
    گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره
    من رفتم اونم رفت
    ولی
    اون مدتهاست که برگشته
    وبا اشک چشماش


    خاک مزارمو شستشو میده .



    تاريخ : چهارشنبه 06 دی 1391 | 15:42 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)


    ادامه مطلب

    تاريخ : سه‌شنبه 05 دی 1391 | 18:34 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)


    ادامه مطلب

    تاريخ : سه‌شنبه 05 دی 1391 | 18:22 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)


    ادامه مطلب

    تاريخ : دوشنبه 04 دی 1391 | 18:57 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران
    ابزار وب رایگان-جک و لطیفه