






تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(4)

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(0)

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(0)
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت : اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد
؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(0)
یه روز یه استاد فلسفه
میاد سر کلاس و به دانشجوهاش
میگه:
امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم
ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!
بعد یه صندلی میاره
و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه:
با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!
دانشجوها به هم نگاه کردن
و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه…
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد…
روزی که نمره ها اعلام شده بود،
بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود:
کدوم صندلی ؟ 
منتظر نظرات قشنگتون هستم 
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(9)
ساعت 17 : BBC

ساعت 18 : VOA

ساعت 19 : BBC

ساعت 20 : شبکه خبر

... ساعت 20/30 : اخبار بیست و سی-شبکه 2

ساعت 21 : BBC

ساعت 22 : اخبار شبانگاهی-شبکه 3

ساعت 23 : BBC

ساعت 23/30 : اون تلویزیونُ خاموش کن یه کله روشنه!

د لا مصب آخه من چی ؟ منم آدمم
میخوای برناممو نیگا کنم 
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(1)
دلم تنگ شده
تنگ شده برای دانشگاه
برای درس نخوندناش 
برای رفیق بازیاش
برای زنگ زدن به استادا و التماس برای نمره هاش
برای له کردن شخصت دانشجوهاش
برای گوجه گذاشتن زیر چاپلوساش
برای بوی به یاد ماندنی دست شویی هاش
برای قدم زدن تو صحنو سراش
برای چای خوردن با رفیق فابریکاش
برای .... 
یکی هم شما بگید
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(0)
روزایی بود قدیما
باتویه همبازی بودم
قایم موشک چه حالی داشت
همیشه من راضی بودم
قدیمااززیرچشام دزدکی نگامیکردم
جای دوری که میرفتی زودتوروپیدا میکردم
یه روزی بزرگ شدم
چشماموبستم تابری
وقتی پیدات بکنم دادبزنم بازنده ای
تاکه بستم چشمامودیدم شدی از من جدا
من به اعتمادبچگی حتی نکردم یه نگا
من که خیلی گشتموچشمام ندیددیگه تور
چرا تویارغریبه هاشدی شدیاخه ای بی وفا
هنوزم امیدوارم کم بشه این فاصله ها
غریبه چشم بزاره و شایدتوبرگردی به ما
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(4)

عازم یک سفــــــــــــــرم
سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک
سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــــــودم
مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــت
و امیـــــــــــــــــدم به خداوندی اوســــــــــــــــــــــــــــت…
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(4)

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(1)
