در طول ترم:
سه روز مانده به امتحان: 
دو روز مانده به امتحان: 
شب امتحان: 
.یک ساعت مانده به امتحان: 
.
سر جلسه امتحان: 
.
هنگام خروج از جلسه: 
.
یک هفته بعد از امتحان: 
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(5)
.gif)
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(1)
خدایا...
من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم.
همانی که وقتی دلش می گیردوبغضش میترکد.می آید سراغت
همانی که گاهی لج میکند وگاهی خودش را برایت لوس
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بدجنس میشود و البته گاهی هم خودخواه
حالا یادت اومد من کی هستم؟؟؟؟
باز هم آمدم پیشت با یک دل پرازخسته از همه اتفاق های بد دنیاوزندگی
از این همه تنهایی و ازاین همه دلخوری...
کمک کن مرا تا قوی باشم محکم کمک کن تا دوست بدارم همه را تابتوانم
زندگی کنم و زندگی ببخشم.
دیگر غیر تو هیچ ندارم که به آن دل خوش کنم.خدایا.
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(1)

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(3)
باید از همان کودکی تلاش کرد
بله دگه دخترا باید از بچگی مارو بوس کنن تا شاید باهشون ازدواج کنیم![]()
![]()

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(5)
گریه نمیکنم
گریه نمیکنم نه اینکه سنگم .. گریه غرورمو بهم میزنه
مرد برای هضم دلتنگیهاش .. گریه نمیکنه قدم میزنه
گریه نمیکنم نه اینکه خوبم .. نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمهام که .. یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم .. یه کهکشونم ولی بیستاره
یه قهوه که هرچی شکر بریزی .. بازم همون تلخی نابو داره
گریه که سهله زیر چتر شونش .. تا آخر دنیا قدم میزنم
ترانهسرا: حامد عسگری

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(0)
می گویند: "مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:
فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند!
"اینشتین”در جواب نوشت:
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
واقعا هم که چه غوغایی می شود!
ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
************************
روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:
آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است
برنارد شاو هم سریع جواب میدهد:
بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
************************
روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
«شما برای چی می نویسید استاد؟ »
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان»
نویسنده جوان برآشفت که:
«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »
وبرنارد شاو گفت:
«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »
************************
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.
یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه
اینجا منتظر باش تا من برگردم.
راننده میگه
نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده 10پوند می ده.
راننده میگه:
گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!
************************
نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) -
روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت:
من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىریختم.
چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):
من هم اگـر شوهر شما بودم مىخوردمش.
************************
میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…
که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…
بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه
من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه…
چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه
ولی من این کار رو می کنم!
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(4)
چشم های من خسته است
گاهی اشک
گاهی انتظار...
این سهم چشم های من است.
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
سكوت...
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان!
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(6)
شیشه ای میشکند
یک نفر میپرسد
که چرا
شیشه شکست؟
یک نفر میگوید:
شاید این رفع بلاست
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست؟
دل من سخت شکست
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم میپرسم"
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود.

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(7)
نه نمیدانی! هیچکس نمیداند!
نمیدانی کسی نمیداند!...
این ارامش ظاهر و این دل ناارام چقدر خسته ام میکند....!
پشت این چهره ی ارام در دلم چه میگذرد!
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(0)