به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.
برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(2)

برید به ادامه ی مطالب......
خیلی جالبه....
سالها پیش مردی بود که هر کسی را سر راهش
می دید دوست می داشت و می بخشید.خدا
فرشته ای فرستاد تا با او صحبت کند.
فرشته گفت:خدا از من خواست تا به دیدارت بیایم تا به
خاطر نیکی ات به تو پاداشی بدهم.هر عطیه ای را که
بخواهی خدا به تو می دهد.می خواهی به تو قدرته
درمانگری بدهد؟
مرد پاسخ داد:نه.ترجیح میدهم خدا خودش کسانی را
که باید درمان شوند انتخاب کند.
- می خواهی وظیفه راهنمایی گمشدگان را به راه
راست بر عهده بگیری؟
مرد: این وظیفه فرشتگانی مثل توست.
- نمی توانم بدونه اینکه معجزا ای بکنم به آسمان
برگردم.پس من خودم انتخاب می کنم.
مرد کمی فکر کرد و سرانجام گفت:پس کاری کن که
واسطه خیر باشم اما بدون اینکه کسی بفهمد.حتی
خودم.چرا که ممکن است دچار گناهه غرور بشوم.
فرشته کاری کرد که سایه آن مرد بتواند بیماران را
درمان کند. بدین ترتیب آن مرد از هر جا می گذشت
بیماران درمان میشدند.زمین بارور میشد و مردم غمگین
شاد میشدند مرد سالها زمین را زیر پا گذاشت و هیچ
وقت از معجزاتی که پشت سرش رخ می داد خبر
نداشت. چرا که وقتی رو به خورشید می ایستاد
سایه اش پشتش بر روی زمین می افتاد بدین ترتیب
توانست بی خبر از قداست خود زندگی کند و بمیرد. 
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(2)



تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(4)
این عکس اعجاب آور و زیبا نگاه کنید میبینید که چنانچه یک رکعت نماز کامل خوانده شود اسم زیبای
پیامبر یعنی ” احمد” شکل میگیرد … با دقت به تصویر پایین دقت کنید که اگر حالات نماز را در کنار هم به
صورت خطی قرار دهیم نام ” احمد ” شکل میگیرد…

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(6)

من که شادی رو می خوام شما هاااااا کدوم رو می خوای
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(3)

راستش رو بگید هااااااااااااا
منتظرم......
اون هم اینجوری
...
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(2)

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(1)

تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(1)
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرماخوردی متوجه خواهی شد.
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:
باران احمق
این است معنی مادر
تاريخ : | | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(3)