ابزار منو ثابت


  • وب انجمن مورفولوژی جغرافیایی
  • 
  • وب هم کلاسی
  • صفحه قبل1...6667686970...78صفحه بعد

    تفریحی.سرگرمی.عجایب..

    پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم



    تاريخ : شنبه 25 آذر 1391 | 18:47 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    هرگز نگو که دوست داری ، اگر حقیقتاً بدان اهمیت نمی دهی
    درباره احساست سخن نگو ، اگر واقعا وجود ندارد
    هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری
    هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی
    هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
    هرگز سلامی نده وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است
    قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری
    به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به او خیانت میکنی

    سری جدید عکس های عاشقانه



    تاريخ : شنبه 25 آذر 1391 | 13:38 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(3)

    این تو نیستی که مرا از یاد برده ای
    این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند
    صحبت از فراموشی نیست ، صحبت از لیاقت است !!!

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    چه قدر تلخ شده ای !!!
    آنقدر که حتی وقتی صدایت را می شنوم احساس می کنم دیگر دلم برایت نمی لرزد

     

    32e3ddb4eed413fa8643392e1da1a8d6.jpg

     

     

     

     

    فکر می کردم تو همدردی ، اما نه ! تو هم دردی

     

     

    این که هر بار سرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزشت نیست
    آنقدر بی ارزشی که خیلی ها اندازه تو هستند

     

     

    در آغوش خودم هستم
    من خودم را در آغوش گرفته ام ! نه چندان با لطافت و نه چندان با محبت
    اما وفادارِ وفادار

     

     

    جالب است که انسانها دو چشم دارند ولی با یک چشم به دیگران می نگرند
    و جالب تر اینکه انسانها یک چهره دارند اما دورویی می کنند

     

     

    در خیالم پشت سرت آب ریختم نه برای اینکه برگردی ، تا پاک شود هرچه رد پای توست از زندگی



    تاريخ : شنبه 25 آذر 1391 | 13:35 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    دل؟ این کلمه بی نقطه گاهی به اندازه ی یک دنیا برات تنگ میشه

     

    به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دايُِمیه...............................

     

    سلامتی رفیقی که میاد سر خاکم اما نمی تونم جلوش بلند شم ولی خاک زیر پاشم............................

     

    مي دوني الان دارم چي مي خورم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....حسرت يه لحظه ديدنتو

     

     



    تاريخ : سه‌شنبه 21 آذر 1391 | 23:18 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)


    ادامه مطلب

    تاريخ : دوشنبه 20 آذر 1391 | 22:19 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(8)

     

    هر جا دلت شکست خودت شکسته هارو جمع کن !! تا هر کس و نا کسی منت دست زخمی شو  به رخت نکشه !!!!!!..................

     

     

    دلم در شهر غربت بی قرار است ، به دنبالش در این شب رهسپار است ، ولی از هر که می گیرم  سراغش را ، جوابم  انتظارو انتظارو انتظار است00000000000

     

    نم نم معرفتت را با دریای محبت دیگران عوض نمی کنم حتی اگر در طوفان غمت بمیرم.........

     

    سکوتی بود بر قلبم که با آن می زدم  فریاد اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد ای یار000000000

     

    گوش تا گوش ی صحرا تو بخواب و نهراس . شیر ها خاطرشان هست که آهوی منی ..........

     

     

     



    تاريخ : شنبه 18 آذر 1391 | 20:12 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(3)

    انسان به خدا گفت اگر سرنوشت ما نوشته شده پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد ، خدا لبخندی زد و گفت ، شاید نوشته باشم هر جه آرزو کرده باشی

     



    تاريخ : شنبه 18 آذر 1391 | 20:04 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)


    تاريخ : شنبه 18 آذر 1391 | 19:59 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)

    چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ

    است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاط

    ره ... آری با تو هستم! با تویی که

    از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است
     

     



    تاريخ : شنبه 18 آذر 1391 | 13:54 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(3)

    جــــاذبه . . .
     
     سیب هـا از چشم درخت اُفتـــــاده اند...
     
     درخت از چشم بــاغ می اُفتــــد... 

     باغ از چشم باغبـــان... 

     و باغبان از چشم دنیــا...

      پس جای نگرانــــی نیست،

      این یک امر عادیســت،  اگر من هم از چشم تو افتـــادم..



    تاريخ : جمعه 17 آذر 1391 | 21:08 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران
    ابزار وب رایگان-جک و لطیفه