ابزار منو ثابت


  • وب انجمن مورفولوژی جغرافیایی
  • 
  • وب هم کلاسی
  • صفحه قبل1...6566676869...78صفحه بعد

    تفریحی.سرگرمی.عجایب..

    دیشب رویایی داشتم

    خواب دیدم بر روی شن ها راه می روم

    همراه با خود خداوند!

    و بر روی پرده ی شب

    تمام روز های زندگی ام را همانند فیلمی بر روی پرده،می دیدم

    همانطور که به گذشته ام می نگریستم

    روز به روز از زندگانی ام را،

    دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد

    یکی مال من دیگری ازآن خداوند

    راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته به من ،خاتمه یافت

    آن گاه ایستادم و به عقب نگاه کردم

    در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت....

    و اتفاقا آن روزها ،مطابق با سخت ترین روزهای زندگی من بود!

    روزهایی با بزرگترین رنج ها، ترس ها، دردها و.....

    آن گاه از خداوند پرسیدم:

    خداوندا!! تو گفتی که در تمام ایام زندگی با من خواهی بود

    و من هم پذیرفتم که در تمام ایام زندگی با تو باشم

    خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت و دشوار مرا تنها گذاشتی

    خداوند پاسخ داد:

    ....فرزندم, به تو گفتم در تمام سفر زندگی با تو خواهم بود

    و هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت

    نه حتی برای لحظه ای

    و چنین نیز نکردم!

    درآن روز هایی که فقط یک رد پا بر روی شن ها می دیدی

    این من بودم که تو را به دوش می کشیدم!!!!

     

     عکس های بسیار زیبا از هنر های خداوند | www.Alamto.Com

     



    تاريخ : دوشنبه 04 دی 1391 | 14:17 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    زندگي کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذردو قلب ها گرامي تر از

     آنند که بشکنند آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه

    از دست برود با گريه جبران نميشود!! فردا خورشيد طلوع خواهد کرد

    حتي اگر ما نباشيم... یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است از

    خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب

    داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را

    بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به

    گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک

    نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

     



    تاريخ : دوشنبه 04 دی 1391 | 14:10 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    رفتاری كار روزانه مجال بیداری خود درونی و برتری را نمی دهد. برای رسیدن و پیدا كردن خود درونی سعی كنید با خود خلوت كنید.

     

    به راستی كه ابلهان انسانهای خوشبختی هستند، زیرا هرگز پی به تنهایی خود نمی برند.

     

    تنهایی برای جوان ارزشمند و برای پیر آزار دهنده است.

     

    هر كس در دنیا باید یكی را داشته باشد كه حرفهای خود را به او بزند؛ آزادانه و بدون رودربایسی و خجالت. به راستی انسان از تنهایی دق می كند

     

    زمانی كه پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان رسید.

     

    در كنارمان دلبر هست و اگر نیست، در سفر رسیدن به اویم؛ پس تنهایی وجود ندارد.

     

    چه بسیار آدمیان نادانی كه مهربانی شایستگان را بر نمی تابند. آنها در نهایت یا به بردگی تیزدندانان گرفتار آیند و یا چهره زشت تنهایی را آشكارا ببینند

     


    یقین داشته باش آن كسی كه عیبهای تو را در خلوت باز گو می كند، دوست تو است. زیرا خود را باخشم و كینه تو روبرو می سازد و از این كار هیچ باك ندارد. انگشت شمارند كسانی كه بتوانند چنین وضعی را تحمل كنند. بیشتر مردم خواستار شنیدن ستایشند و این ستایش دوستی یكی از بلاهایی است كه بیشتر از هر چیز نوع بشر را می فریبد و جادو می كند.

     



    تاريخ : یکشنبه 03 دی 1391 | 20:48 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

     


    ادامه مطلب

    تاريخ : شنبه 02 دی 1391 | 23:03 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    خسته و در به در شهر غمم


    شبم از هر جی شبه سیاه تره


    زندکی زندون سرد کینه هاست


    رو دلم زخم هزار تا خنجره


    جی می شی اون دستای کوجیک و کرم

    رو سرم یست نوازش می کشید


    بستر تنهایی و سرد منو


    بوسه کرمی به اتش میکشید


    جی میشی تو خونه کوجیک من

    غنجه های کل غم وا نمی شد

    جی میشد هیجکسی تنهام نمی زاشت


    جز خدا هیجکسی تنها نمی شد

     



    تاريخ : شنبه 02 دی 1391 | 22:52 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
     

    نگـــــــران نباش،

    " حــــال مـــن خـــــوب اســت " بــزرگ شـــده ام ...

    دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم!

    آمـوختــه ام،

    که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش" زندگیست "

    آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشـــود . . .

    راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...

    " حــــال مـــن خـــــــوب اســت " ...خــــــوبِ خــــوب!!



    تاريخ : جمعه 01 دی 1391 | 19:43 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(4)

    ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.
    مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
    توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، ‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌ طلبي و ...
    هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.
    بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را.
    بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
    شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.
    حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
    انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
    من كاري با كسي ندارم،‌ فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.
    نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.
    مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم.
    آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.
    تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.
    اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
    از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود.
    گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
    ساعت‌ها كناربساطش نشستم تا اين كه
    چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود.
    دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
    با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.
    بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
    به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
    توي آن اما جز غرور چيزي نبود.
    جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
    فريب خورده بودم، فريب.
    دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود!
    فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
    تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
    مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم.
    عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
    به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
    آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
    اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم.
    بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،
    صداي قلبم را.
    و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
    .
    به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

     

     



    تاريخ : جمعه 01 دی 1391 | 14:17 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

     


    ادامه مطلب

    تاريخ : جمعه 01 دی 1391 | 14:05 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

    خدا را دوست بدار …
    حداقلش این است که یکی را دوست داری که روزی به او می رسی . .

    ::
    ::

    دادستان:در السالوادور چه میکردی؟
    چگوارا:بدنم را برنزه میکردم
    دادستان:پس چرا ساختمان را منهدم کردی؟!؟!؟
    چگوارا:جلوی افتابم را گرفته بود
    ::
    ::

    بعـضی شبــا انگـار قـرصـها هـم آلـزایمـر میگیـرن…
    لعـنتیـا یـادشـون میــره کـه خـواب آورن نـه یـادآور…!!!!

    ::

    ::

    پروردگارا….. آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم ..
    ::
    ::

    هرگز افسوس پیر شدن را نخورید
    چرا که افرادی بسیاری از این امتیاز محروم مانده اند .
    .
    ::
    ::
    خردمند پر است از پرسش و ابله پر است از جواب..
    ::
    ::

    کوچک بودیم، جغجغه ها را تکان می دادیم،
    بزرگ شدیم، دغدغه ها تکانمان می دهد..
    ::
    ::

    همه ی ما دست خدا یه بلوتوثی داریم،
    بترس از اون روزی که خدا بلوتوثِ تو رو پخش کنه
    ::
    ::
    گاهی آنقـدر به درهـای بسته خیـره میشویم که درهـای باز هـــم بسته میشوند…..!
    ::
    ::
    نسبت سطح بال زنبور به بدن او ، بسیار کم است
    با توجه به قوانین آیرودینامیک، پرواز ممکن نیست
    اما زنبور این را نمیداند و پرواز میکند.
    ::
    ::
    آنچه نامش”زندگی”بود مراکشت مانده ام آنچه نامش “مرگ”است بامن چه کند!
    ::
    ::

    امروز یک مرده شور را دیدم…

    آنچنان زیبا میشست که لکه ای هم باقی نمیمناند…

    اما نمیدانم چرا پدرم از او خوشش نم آید!!!

    و مدام گریه میکند و مادرم نیز نفرینش!!!

    او که زن خوبی است من دوستش دارم…

    فقط کاش ناخن هایش را می گرفت…

    تمام بدنم را زخم کرد.

    ::
    ::

     



    تاريخ : جمعه 01 دی 1391 | 01:14 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)

    در وفا هیچ کس استاد نیست ، ولی در بی وفائی همه استادن

    چطوری استاد !؟

    قلبم گرفت عزیزم از بس که بی وفایی

    تنگ غروب گم شد الماس آشنایی
    ........................................
    خواستی ردم کنی تو یک جوری که نفهمم

    یک لحظه باورم شد که من چقدر نفهمم
    ........................................
    در زندگی به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و از وجود کسانی که می

    خواهندمان بی خبریم ، شاید این باشد دلیل تنهایی مان

     



    تاريخ : جمعه 01 دی 1391 | 01:08 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران
    ابزار وب رایگان-جک و لطیفه