ردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!
.
.
.
بی تو آغاز می کنم من روزهای زرد را / اشک و آه و ناله ها و درد را
می نویسم بی تو بودن های من پایانم است / بی تو حامل می شوم اندوه و اشک سرد را
.
.
.
روزگاری او را می جستم، خود را می یافتم اکنون خود را می جویم، او را می یابم
.
.
.
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم
.
.
.
سرنوشتم اگر اینست که می بینم حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟
آی خط خوردگی صفحه پیشانی من! این همه خط خطا را به که باید گفت . . .

تاريخ : دوشنبه 02 بهمن 1391 | 21:45 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(4)
دلم همچون آسمان،پر از ابرهای بارانیست...
یادته یه روز بهم گفتی:هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه
نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده...
گفتم اگه بارون نیومد چی؟
گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گریه ش میگیره!
گفتم یه خواهش دارم:وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار..
گفتی باشه.....
حالا امروز من دارم گریه میکنم ..اما آسمون نمیباره
و تو هم اون دور دورا وایستادی و داری بهم میخندی

تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 22:58 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(7)

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند
جلوی ویترین یک مغازه می ایستند دختر:وای چه پالتوی زیبایی
پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟
وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده
پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه میخرمش
دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند
دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو
بخری
پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:
مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال
دیگه صبر کنم
بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزیزم من رو دوست داری؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خیلی
پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟
دختر: خوب معلومه نه
یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم
دست دختر را میگیرد
فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند
فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی
دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند
پسر وا میرود
دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد
چشمان پسر پر از اشک میشود
رو به دختر می ایستدو میگویید :
او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم
دختر سرش را پایین می اندازد
پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی
ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | 22:53 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

تاريخ : سهشنبه 26 دی 1391 | 21:15 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
تاريخ : سهشنبه 26 دی 1391 | 21:11 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(4)
تاريخ : سهشنبه 26 دی 1391 | 21:06 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

www.noverblog.mihanblog.com.........
مطالبش واقعا جالبه................
دیوونه عاشقی...........................
مال ابجی تینا.................................
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | 21:09 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

اگر از سیستم حمل و نقل گله دارید، به اینها در این عکس نگاه کنید

در ادامه تصاویر و عکسهای جالب و پرمفهوم و عبرت انگیز قرار داده شده است
اگر فکر میکنید که دچار سختی شدید و اگر…. ادامه را بینید

اگر فکر مىکنید درس خواندن سخت است، به این بچه نگاه کنید

هرگاه احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید، به این مرد فکر کنید

اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این مرد نگاه کنید

اگر فکر مىکنید جامعه با شما رفتارى ناعادلانه دارد، به این پیر زن نگاه کنید

اگر فکر مىکنید حقوقتان کم است، پس این دختر بچه چه بگوید؟

اگر فکر مىکنید دوستان زیادى ندارید …

از زندگى لذت ببرید، همانگونه که هست و همانگونه که پیش مىآید

ما از خیلىها خوشبختتریم

بسیارى چیزها در زندگى هستند که چشم شما را به خود جلب مىکنند
اما چیزهاى کمى هستند که این کار را با قلب شما مىکنند …
دنبال آنها باشید.
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | 20:05 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)
در خیالم پشت سرت آب ریختم نه برای اینکه برگردی ، تا پاک شود هرچه رد پای توست از زندگی
این تو نیستی که مرا از یاد برده ای
این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند
صحبت از فراموشی نیست ، صحبت از لیاقت است !!!
چه قدر تلخ شده ای !!!
آنقدر که حتی وقتی صدایت را می شنوم احساس می کنم دیگر دلم برایت نمی لرزد
درباره احساست سخن نگو ، اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی که جدا می شوی
هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگز سلامی نده وقتی می دانی که خداحافظی در پیش است
قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری
به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به او خیانت میکنی
تاريخ : یکشنبه 24 دی 1391 | 22:49 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
