ابزار منو ثابت


  • وب انجمن مورفولوژی جغرافیایی
  • 
  • وب هم کلاسی
  • خوبه......

    ردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!!

    .

    .

    .

    بی تو آغاز می کنم من روزهای زرد را / اشک و آه و ناله ها و درد را

    می نویسم بی تو بودن های من پایانم است / بی تو حامل می شوم اندوه و اشک سرد را

    .

    .

    .
    روزگاری او را می جستم، خود را می یافتم اکنون خود را می جویم، او را می یابم

    .

    .

    .
    من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم

    .

    .

    .

    سرنوشتم اگر اینست که می بینم حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟

    آی خط خوردگی صفحه پیشانی من! این همه خط خطا را به که باید گفت . . .




    تاريخ : دوشنبه 02 بهمن 1391 | 21:45 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(4)

    ورود کاربران

    خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

    رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
    حساب کاربری ندارید؟

    فراموشی رمز عبور

    نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

    یا

    ثبت نام کاربران

    در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

    قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

    نظرات کاربران

    دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

    ابزار وب رایگان-جک و لطیفه