!
تاريخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 12:09 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)
یه سری کار که دخترها نمی توانند انجیه سری کار که دخترها نمی توانند انجام دهند!
۱- چیزی در مورد ماشین فهمیدن ، البته به جز رنگش
۲- درک مضمون اصلی یک فیلم هنری ۳- ۲۴ ساعت رو بدون فرستادن sms زندگی کردن ۴- بلند کردن چیزی ۵- پرتاب کردن ۶- پارک کردن ۷- خواندن نقشه ۸- دزدی کردن از بانک ۹- آرام و ساکت جایی نشستن ۱۰- بیلیارد بازی کردن ۱۱- پول شام رو حساب کردن ۱۲- مشاجره کردن بدون داد کشیدن ۱۳- مواخذه شدن بدون گریه کردن ۱۴- رد شدن از جلوی مغازه کفش فروشی ۱۵- نظر ندادن در مورد لباس یک غریبه ۱۶- کمتر از بیست دقیقه داخل یک دستشویی بودن ۱۷- دنده ماشین را با انگشت عوض کردن ۱۸- راه انداختن درست یک ویدئو ۱۹- تماشای یک فیلم جنگی ۲۰- انتخاب سریع یک فیلم ۲۱- ایستاده جیش کردن ۲۲- ندیدن فیلم هندی ۲۳- غیبت نکردن ۲۴- فحش ناموسی دادن ۲۵- نرقصیدن موقع شنیدن یک آهنگ شاد ۲۶- آرایش نکردن ۲۷- لاک نزدن ۲۸- صحبت نکردن وقتی که باید ساکت باشن ۲۹- سیگار برگ و یا چپق کشیدن ۳۰- درک کردن شوهر وقتی اعصابش خورده ۳۱- گریه کردن بدون آبریزش بینی ۳۲- غذا پختن بدون تماشای تلویزیون ۳۳- تماشای اخبار و خوندن روزنامه ۳۴- نق نزدن ۳۵- لگد زدن ۳۶- از سن بیست و پنج سالگی رد شدن ۳۷- اخ تف کردن ۳۹- خواستگاری رفتن ۴۰- از همه مهمتر موارد بالا رو قبول کردن
اگه تونستی قبول کنی اینارو...
ام دهند! ۱- چیزی در مورد ماشین فهمیدن ، البته به جز رنگش
اگه تونستی قبول کنی اینارو...

تاريخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 12:03 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)
معناي عشق واقعي
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید
راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند
با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های
دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن
در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز
عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو
زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای
تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر،
تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود..
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی
نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان
لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های
مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم
بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست
شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا
فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ
مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم
برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
…….
حمید شوخی : پس ياد گرفتيد چي كار كنيد ديگه، اگه ببر به شما و همسرتون حمله كرد به
زنتون بگيد عزيزم تو فرار كن!!! من مردونه جلوي ببر رو مي گيرم!
تاريخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 11:57 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(3)
هی فلانی دیگر هوای برگرداندنت را ندارم
هر کجا که دلت می خواهد برو
فقط آرزو می کنم
وقتی دوباره هوای من به سرت زد
آنقدر آسمان دلت بگیرد
که با هزار شب گریه چشمانت
باز هم آرام نگیری
و اما من
بر نمی گردم که هیج
عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع می کنم
که نتوانی
لم دهی روی مبل های راحت
با خاطراتتم قدم بزنی
زیرا من
با یک چتر
و با یک عشق
برای خود دنیای دگر ساختم
آری فلانی قصه ی من و تو
تمام شد
پس برای همیشه
خداحافظ

تاريخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 11:51 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(4)

خواستم بگویم تنهایم !
اما ..........
نگاه خندانت
مرا شرمگین کرد،
چه کسی بهتر از تو ........
ولی عجیب دلتنگم!
تاريخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 11:49 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)








تاريخ : سهشنبه 20 فروردین 1392 | 22:10 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)

چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC
راننده گفت: “ نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني
چرچيل از علاقهي اين فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و يک اسکناس ده
تاريخ : سهشنبه 20 فروردین 1392 | 22:03 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)


تاريخ : دوشنبه 19 فروردین 1392 | 23:40 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)

تاريخ : دوشنبه 19 فروردین 1392 | 23:32 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)