سلام...
خوبین....؟؟
دلم براتون تنگ میشه....
میدونید برای جی؟؟؟
جون یک مدت نیستم.........
ولی به خدا همتون رو دوست دارم...
.
ازتون خواهشی داشتم...
.
دوستان میخوام وقتی که برگشتم....
نظراتون دوبرابر نظرات الان وب سایتم باشه.....
.
.
به سلامتي اون هايي كه ما دوستشون داريم......ولي اون ها نمي دونن......
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | 22:40 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)
سطح تحصیلات افراد ...!
مطلقا ..!
هیچ ارتباطی با میزان شعورشان ندارد
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:20 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)
پسری که تو را دوست داشته باشد
تنت را عریان نمی کند بانو،بلکه لباس عروس بر تنت میکند...
پسری که تو را بخواهد برایت میجنگد ...
لازم نیست هر روز هفت قلم آرایش کنی
که مبادا خوشگلتر از تو , دلش را ببرد!
خلاصه بانو سرت را درد نیاورم اگر عشقت مردانگی داشته باشد
از دوری یکدیگر هم لذت می برید چون مطمئن هستی
جایت در میان قلبش ثابت و دست نخوردنی ست....!
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:19 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)
گاهی وقت ها هم بهشت میتواند :
زیر پای یک پـدر باشد...!
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:18 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)
برای دیدنت زمان تعیین نمی کنم ...!
آخر که میدانم که ساعت حسود من خواب می ماند
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:15 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)
مادر خطاب به پسرش: پسرم؟ نیوتن رو میشناسی؟
پسر: نه كی هست حالا؟
مادر: اگه به درسات بیشتر توجه میکردی ميشناختیش! :|
پسر: خیلی خُب، پارمیدا رو میشناسی تو مامان؟
مادر: نه، كى ِ؟
پسر به شوخى: اگه به شوهرت بیشتر توجه میکردی میشناختیش! خخخخخخ
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:13 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(4)
گفت من مادرت هستم که بهشت در دستان من بود...
گفتم پس چرا الان زیر پای توست ؟
گفت آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم
به سلامتی همه مادرا
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:09 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(24)
خوشا به حالشان فارغ از درد وغم دنیا .........
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:08 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
ای هم وب سایت جدیدم.....
روش کلیک کنید...
سگی نزد شیر آمد گفت:
بامن کشتی بگیر!
شیر سر باز زد..
سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت
شیر از مقابله با من می هراسد!!
شیر گفت:
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند
که با سگی کشتی گرفته ام ..
![]()
راستی منبع این نوشته رو براتون میزارم...
روش کلیک کنید...
>>پروفایل هادی عزیزی<<<
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:07 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه
مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت
پدرم لبخندی زد و گفت :
یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!
... ... ... ... یادته نمی تونستی ...
یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ...
اشک تو چشمام جم شد ...
نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم !
![]()
تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 23:02 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(1)