فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب
نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید
:
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم
.
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛
شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛
کیفش را باز کرد عصــــــــــایسفیدش را بیرون آورد و رفــت

تاريخ : دوشنبه 16 بهمن 1391 | 21:23 | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(3)