لطفا بیشتر از یکبار بخوانید.
من و دوستم در سایه معبدی نابینایی را دیدیم. دوستم گفت:
این داناترین مرد جهان است.
نزدیک شدم وپرسیدم: از کی نابینایید؟ گفت:
از وقتی زاده شدم گفتم:
من یک ستاره شناسم نابینا پاسخ داد:
من نیز. آنگاه دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت:
از درون اینجا تمامی خورشیدها و ستارگان را رصد میکنم.
تاريخ : جمعه 03 آبان 1392 | 18:38 | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(4)
