تو رفتی و مانده ست در کوچه شهر نشان از توام رد پایی غریبه

کمینگاه دیو است این شهر، این شب مگر در دل من درآیی غریبه
تن شهر بوی تو را می دهد آی! تو جان کدام آشنایی غریبه؟
به کار که بستی گره چفیه ات را که از کار من می گشایی غریبه؟
غبار کدامین سفر بر تو مانده ست که گرد از دلم می زدایی غریبه؟
تو در آسمان نگاهت چه داری که کردی دلم را هوایی غریبه؟
دل نخل ها تازه شد از عبورت مگر تو ولیّ خدایی غریبه؟
در این شهر و این شب چه بی سرپناهی نداری مگر آشنایی غریبه؟
چقدر آشنا می نمایی غریبه بگو از کجا از کجایی غریبه؟
تاريخ : جمعه 22 دی 1391 | 15:13 | نویسنده : هادی عزیزی | ارسال نظر(0)