دلم قصه اى عاشقانه میخواهد! ک تا آخرش پاى هیچ نفرسومى به میان نیاید...
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:54 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(4)
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:51 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(2)
پســر : سـلـام عــزیـــزم، چطــورے؟ دختــر : سـلـام گلـــم، خیـلے بــد ..
پســر : چــرا؟ چے شــده؟ دختــر : بـایـد جـدا بشیـــم پســر : چـــــــــرا ؟
دختــر: یــہ خـانـوادہ اے مـטּ رو پسنــدیــدטּ واســہ پســرشــون، خـانـوادہ منــم راضیــטּ
.. الـانــم بـایــد ازت تشڪر ڪنــم بخـاطـر همـہ چیــز و بـایــد بــرم خــونـہ چــوטּ مـــادر پســرہ اومــدہ میخــواد مــטּ رو ببینــہ.
.. پســر : اشڪات رو پــاڪ ڪــטּ...تــا بهتـــر جلــو چشــم بیـــاے... چــوטּ مــادرم نمیخــواد عــروسـش رو غمگیــטּ ببینــہ... !
![]()
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:49 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
دلم میگیرد.... ادم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند دلم میگیرد.... از سردی چندش آور دستی که دستت را میفشارد و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمیبیند دلم میگیرد.... از دوستی که برایت هدیه، دو بال برای پریدن می آورد و بعد پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی میکند!!! دلم میگیرد.... از چشم امید داشتنم به هوس بازانی که برای سوء استفاده ترانه ی عشق می خوانند! این همه هیچ ... گاهی حتی از خودم هم دلم میگیرد ....
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:46 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
![]()
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:44 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
آنچه من می خواستم شعری شد بر زبان گنگ قلم که لغزید بر کاغذ اما ننوشت خط سرودۀ مرا
، آنچه من می خواستم چون کبوتری پرید از بام رؤیا...آنچه من می خواستم یک افسانه بود که نرم نرمک زیر چشمان
به خواب رفته ام آرام گرفت و قطره قطره ذوب شد و لغزید زیر پلک هایم...
![]()
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:39 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
هر چه به تو فکر می کنم جز یک روح عظیم چیز دیگری نمی بینم. تنها دلخوشی ام این است که تو را دوست دارم.
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:37 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﻞ ﺑﭽﯿﻨﻦ !!! . . . . . . . . . . . ﺑﻠﻬﻬﻬﻬﻪ از اتاق فرمان اشاره میکنن که ﺑﺎﻏﺒﻮﻥ ﺷﺎﺳﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺭﻓﺖ
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:36 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
روزی انسان نزد خدا گله کرد که چرا عمر منکه دارای عقل و هوشم درمقایسه با عمر حیوانات دیگر یکی باشد و هر دوی ما 30 سال عمر کنیم؟؟ خداوند به فرشته هاش امر کرد ک برید و از حیوانات بپرسید ک ایا از زندگی وعمری که به انها دادیم راضی اند؟ فرشته ها اول رفتند سراغ خر_ ازش پرسیند آیا از عمری که بهت دادیم راضی هستی؟؟ خر:مگه من چیکار باید بکنم؟ _هیچی تو از صب تا شب مث خر کار میکنی و بار حمل میکنی اخرش جلوت کمی یونجه میریزند میخوری و میخوابی فردا هم دوباره همون اش و همون کاسه. خر:پس من نصف عمرمو میدم به شما فرشته ها پس از خر میرند سراغ سگ ازش میپرسند:ایا از زندگی و عمری ک خدا بهت داده راضی هستی؟ سگ:مگه چیکار باید بکنم؟ _هیچی از صب تا شب پارس میکنی و از ملک و املاک یا گوسفندای گله نگهداری میکنی اخرش یه استخوان جلوت می ااندازند میخوری و دوباره فردا همون اش و همون کاسه سگ:پس نصف عمرمو میدم به شما سپس انها میروند سراغ میمون و همون سوالو دوباره ازش میپرسند ؟؟ میمون : مگه من چیکار باید بکنم ؟؟ _هیچی از صب تا شب برا دیگران ادا و شکلک در میاری اخر شبم یه موز بهت میدن فرداش دوباره همون اش و همون کاسه میمون:پس منم نصف عمرمو میدم به شما . . . برای همونه که انسان از بدو تولد تا 30 سالگی عشق و حال میکنه - از 30 تا 45 سالگی مث خر کار میکنه - از 45 تا 60 سالگی مث سگ از اون اموالی ک جمع کرده نگداری میکنه - از 60 تا 75 سالگی ام مث میمون برا نوه هاش شکلک و ادا درمیاره.
تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:34 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)
هیچ گـاه فکــر نمی کـردم فاصـله بینمــان آنقــدر زیـاد شـود کـه …
تـو بی خـــیـال زنـدگی کنــی … و مــن با خیــالـت ، بـی خیــال زندگــی شــوم !!!

تاريخ : سهشنبه 24 تیر 1393 | 20:28 | نویسنده : hadiazizi | ارسال نظر(0)